ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۱۶, جمعه

به مناسبت بیست و سومین سال درگذشت فریدون فرخزاد/ سفر، غربت و مرگ

قدیمی ها - م.صدر: این زندگینامه از تولد فریدون شروع شد، به اختصار به برخی فراز و نشیب های زندگی او پرداخت، از شهرت و دامادی او گفت، قله های موفقیت های او را درنوردید.
آوازه نامش که فراتر از مرزهای خیال سیر کرده بودند را شناساند، خصوصیات اخلاقی او را تشریح کرد، زندگی بی پیرایه و ساده او را منعکس کرد، به بن بست های زندگیش و دوری از تنها اولادش اشاره کرد، به صحنه ای که بی او خالی ماند، افسرد و مرد پرداخت، از آشنائی ها و دوری ها گفت، از تنهایی ها و نغمه نی نقل کرد و ده ها مورد دیگر... ولی همانطور که هر طلوع غروبی دارد و هر صبح شامی و در پس هر لبخندی اشکی است و هر شادی، غم، زندگی فریدون فرخزاد هم با همه فراز و نشیب هایش بالاخره باید انتها و پایانی می داشت، ولی نه چنین انتهای درد آور و وحشتناک و نابرابری که او یکه و تنها و بی پناه در برابر سه دژخیم با انواع چاقوهای براقی که برای او کمین کرده بودند و در لباس دوست آمده بودند قرار گیرد، که میزبان مشغول پذیرایی باشد و میهمانان در فکر کشتن او. که فریدون بدون کوچکترین آمادگی و آگاهی قبلی و علیرغم تمامی هشدارهایی که به داده بودیم و داده بودند، بی خبر در برابر آدمکشانی قرار بگیرد که اولین برش چاقو را از پشت در حالی که می رفت برایشان چای بیاورد در قلب مهربان او فرو کنند و آن را آنقدر بچرخانند تا آن قامت 191 سانتی متری در مقابل کوتوله های جسمی و فکری سه نفری فرود آید و به زمین بیفتد و ناله کنان در خون گرم، پاک و آریایی خود بغلتد تا واپسین نفس را آه مانند بکشد و این جهان را برای آنانی باقی گذارد که آن را می پرستند، گویی روز حساب و کتابی نخواهد بود.

فریدون فرخزاد
فریدون با تراشیدن موی سبیل و سر و پوشیدن یک اورکت کهنه و مندرس آمریکایی که من به او پیشکش کرده بودم سوار بر یک اتوموبیل پیکان تا مرز ترکیه رفت و شبانه قاچاقچیان پول پرست او را با عجله و مسافتی پیاده و یا با چهارپا تا آن طرف مرز بردند. در شهر دوبایزید ترکیه جلوی «ایش بانک» دوستانش با یک اتوموبیل بنز در انتظارش بودند که تا آنکارا مسافتی حدود بیست ساعت را یک سره پیمودند و شب را در آنجا به استراحت پرداختند و ظهر روز بعد به سوی استانبول به راه افتادند. بعد از چند روز اقامت در آن شهر در پی مراجعه به سرگنسولگری فرانسه ویزای فوری آن کشور ظرف بیست دقیقه برای فریدون صادر و با اولین پرواز استانبول را به مقصد پاریس ترک کرد. زیرا خود استانبول هم جای زیاد بی خطری برای او نبود. هر چه چرخ های هواپیما از زمین دورتر می شد گویی این فریدون بود که داشت از تمام گذشته اش و خاطراتش و... ایران عزیزش دور و دورتر می شد.


فریدون فرخزاد
فریدون در هتلی ارزان قیمت در شهر پاریس سکونت گزید تا اینکه دوستی به سراغش آمد و او را به خانه خود برد و در نهایت محبت از او که به معنای واقعی کلمه خسته روحی و جسمی بود پذیرایی کرد. گویی اما این خستگی نمی خواست از او جدا شود زیرا دیگر شوقی برایش نمانده بود. دو ماهی را آنجا بود تا چهره اولیه خود را بازیافت.
فریدون در سال 1357 حدود 91 کیلو وزن داشت که به تدریج لاغر و نحیف تر شد و در این زمان در پاریس تنها 64 کیلو از او باقی مانده بود. به گونه ای که هر کس او را می دید در وحله اول فکر می کرد که به بیماری خاصی مبتلا شده است. از این زمان یعنی بهار 1360 تا 1362 فعالیت خاصی از فریدون دیده نمی شود مگر مسافرت به اکثر پایتخت های اروپایی و اجرای کنسرت های مختلف هنری و معمولی که بعضاً به برخی مطالب سیاسی هم در آنها اشاره ای می نمود ولی نه با صراحتی که بعد ها شاهد آن بودیم. بازی در فیلم «عشق من وین» هم در سال 1363 بود. همچنین اجرای برنامه ای دو ساعته در رادیو درفش کاویان که متعلق به آقای دکتر گنجی بود. در سال 1364 طی کنسرتی در شهر کپنهاگ بود که او رسماً قدم در راهی گذاشت بی بازگشت و پر خطر. سپس برنامه آلبرت هال لندن در نوروز سال 1367 و بعد از آن کنسرت هایی در شهر های فرانکفورت، سیدنی، رم، بروکسل و ... که آخرین آن ها در شهر ونکوور کانادا در تابستان 1371 یعنی ده روز قبل از مرگش بود. اکثر این کنسرت ها برای امرار معاش و تأمین مخارج خانواده کوچکش و مخاطبین کمک های دائمیش در ایران بود.


فریدون فرخزاد
در تاریخ 01/05/1371 او از ونکوور به فرانکفورت و سپس با اتوموبیل به شهر بن یعنی محل سکونتش برگشت. سپس به سوئد رفت و برای گروه کوچک صحبت کرد و فردای آن روز به بن بازگشت. آپارتمان کوچک 50 متری فریدون در حومه شمالی شهر واقع بود و در طبقه اول ساختمانی پنج طبقه که پنجره آن مستقیماً رو به فضای سبز بسیار زیبا و پارک مانندی باز می شد که براحتی می شد از آن وارد آپارتمان شد. هشت صد متر دورتر سوپری بود که غالباً فریدون خرید های خود را از آن انجام می داد. صاحب آن سوپر آخرین کسی بود که فریدون را دیده بود. او می گفت: آقای فرخزاد حدود ساعت ده صبح آمدند و کلی خرید کردند و در مقابل سئوالمن که پرسیدم خرید زیادی می کنید؟ پاسخ شنیدم که: مهمان دارم.
گروهی که از طرف ح.ش به فریدون معرفی شده بودند قرار بود که ساعت چهار بعد از ظهر بدیدن او بیایند تا در مورد مسئله مهمی با هم صحبت کنند. ح.ش از سال ها قبل رابطه بسیار مطمئن و البته مملو از ریاکاری و دورغی را با فریدون پی ریزی کرده بود تا برسد برای چنین روزی.


فریدون فرخزاد
همانطور که قبلاً هم اشاره شد فریدون اصولاً بسیار ساده بود و خیلی زود به همه اطمینان می کرد. من در تمام این سال ها هرگز به خودم اجازه نداده بودم در تصمیمات فریدون دخالت نمایم یا خدای ناکرده به او بگویم چه کاری را انجام دهد یا ندهد که البتههمین خصوصیت من باعث شده بود که هرگز کدورتی یا اختلافی بین ما پدید نیاید. فقط من به یاد می آورم در مکالمه تلفنی که شب قبل با هم داشتیم فریدون از این ملاقات بسیار اظهار خوشحالی می کرد و می گفت: به زودی مادرم را خواهم دید و بیشتر از این هم چیزی نگفت. فریدون دیوانه وار مادرش را می پرستید و برای دیدن او حاضر به پذیرش هر ریسکی بود. این آخرین مکالمه تلفنی بین ما بود. ضمناً گفت: که کنسرت بعدی او در نیویورک خواهد بود. در آن لحظه او نمی دانست که نقاب مرگ در کمین اوست و تنها چند ساعتی بیشتر با او فاصله ندارد. منابع درگیر در پرونده فریدون این خصلت او را دقیقاً می دانستند و لذا با تکیه بر همین موضوع از ما ها قبل توسط عوامل بسیار ماهرشان که زندگی و خصلت ها و عادات فریدون را از حفظ بودند، او را وارد این بازی سرتاسر دورغ و ریا خود کرده بودند.
کمیسر مولر افسر پرونده قتل فریدون ضمن نشان دادن فیلمی که از ورودی آپارتمان تا خود جسد و کلمساحت منزل توسط پلیس آلمان برداشته شده بود گفت: هیچ اثری از قاتل یا قاتلین پیدا نشده است! حتی اثر انگشتی! با تعجب به او گفتم: این از پلیس آلمان که به درستی ادعا می کند هر شخصی را حداکثر ظرف دو ساعت می تواند در هر کجای خاک آلمان پیدا کند بعید است؟ جوابی نداد و موضوع را عوض کرد.


فریدون فرخزاد
فیلم نشان می داد که جسد فریدون کنار میز تلفن کوچکی روی زمین افتاده و گوشی تلفن هم در دستش و روی سینه اش قرار داشت. برای همین هم تمام کسانی که طی دو روز گذشته برایش تلفن زده بودند فقط بوق اشغال شنیده بودند. قاتلین بعد از اتمام جنایت اجاق گاز را روشن و پنجره ها را هم بسته و رفته بودند. سگفریدون از شدت گرما سعی کرده بود شیشه پنجره را بشکند ولی موفق نشده بود، لذا به نحوی درب یخچال را باز کرده بود و همین کار او باعث شده بود حدود سی ساعت آینده را در آن گرما زنده بماند و نیز از آذوقه داخل یخچال تغزیه نماید و قادر باشد به پارس کردن خود ادامه بدهد. ولی متأسفانه همسایه ها یا در خانه نبودند و یا به صدای آن سگ ترتیب اثر نداده بودند، هر چند که دیگر فرقی در اصل موضوع نمی کرد و کار فریدون حتی قبل از رفتن قاتلین تقریباً تمام شده بود. تا اینکه بعد از 28 ساعت خانم مسنی که از دیدن نوه هایش و از شهری دیگر باز می گشت به صدای پارس سگ و بوی زننده ای که از آپارتمان فریدون ساطع می شد حساس شده و از آنجایی که موجب سلب آسایش او شده بود به پلیس تلفن می کند. یک دقیقه بعد پلیس به محض ورود به راهرو ورودی ساختمان از بوی آنجا پی به وجود جسدی در داخل آپارتمان می برد و با باز کردن قفل درب ورودی با صحنه ای مواجه می شود که من در فیلم کمیسر دیدم ولی یاد آوری آن برایم غیر ممکن و مساوی با مرگ است.
تشریح جزئیات صحنه قتل بسیار طولانی و ناراحت کننده است و در اصل اتفاق هم تأثیری ندارد. ولی کلیات پرونده از این قرارند: آخرین تلفنی که از آمریکا (کالیفرنیا) به شماره فریدون شده بود مربوط به ح.ش بود. تعداد میهمانان سه نفر بوده است زیرا تعداد فنجان ها و پیشدستی های میوه خوری چهار عدد بوده اند (با احتساب خود فریدون). فریدون با 21 ضربه از سه نوع کارد که اولین آن از پشت و از کنار استخوان کتف مستقیماً به قلبش خورده بود از پای در آمده بود اگر چه ده ضربه بعدی را هم تحمل کرده بود یعنی حتی بعد از خروج قاتلین هنوز هم زنده بوده و می خواسته شماره پلیس یا آمبولانس را بگیرد که در این لحظات دیگر خون بدنش تمام شده و چشمان زیبایش آخرینتصویر از اطراف را به مغزش مخابره می کنند.
زبان فریدون را از ته بریده بودند. ساعت الماس نشان هدیه امل ساین مفقود شده ولی انگشتری برلیانی که از محل اولین حقوق خود در سال 1348 از تلویزیون ملی ایران خریده بود روی میز قرار داشت. بدن فریدون بر اثر حرارت ناشی از روشن بودن گاز آن هم به مدت 28 ساعت پخته بود به گونه ای که تشخیص چهره مردانهفریدون تقریباً غیر ممکن بود. همانطور که قبلاً نوشته شد سگ با وفای فریدون با باز کردن درب یخچال و قرار گرفتن در مقابل آن و خوردن آذوغه داخل آن تا رسیدن پلیس توانسته بود زنده بماند ولی افسوس که زبان نداشت بگوید آنچه را که دیده بود. زمان قتل به ساعت و تاریخ ایران بین 16:30 تا 20:30 روز سیزده مرداد 1371 گزارش شد. زمان ورود پلیس و کشف جسد ساعت 08:15 روز پانزده مرداد 1371. پلیس جسد فریدون را به دلیل متلاشی شدن درون کیسه مخصوص برزنتی قرار داد به عبارتی جسد را جمع کرده درون کیسه ریخته بودند. پلیس تا پایان تحقیقات خود از صحنه جرم از ورود و خروج هر کسی به داخل آپارتمان جلوگیری نمود. گزارش پلیس می گفت هیچگونه مدرکی مبنی بر شناسایی قاتلین در صحنه جرم به دست نیامد! پلیس آلمان که مدعی است بازمانده گشتاپو می باشد و کلیه ورود و خروج ها را در تمامی فرودگا ها و ترمینال ها و ایستگاه های ترن و غیره را بصورت تصویری آرشیو می کند نتوانست یا بهتر بگویم نخواست ردی از قاتلین فریدون را ارائه دهد.


فریدون فرخزاد
فریدون به هنگام مرگ 1700 مارک به بانک بدهکار بود. فریدون در گور رایگان گورستان شمالی شهر بن که مخصوص افراد بی بضاعت است دفن شد که فقط 15 سال اعتبار داشت، لذا چهار سال قبل با مبلغی که تهیه شد برای او خانه ای جدید ولی باز هم تاریک در همان گورستان خریداری شد که انشاالله مبارکش باشد!
بله فریدون مرد. او تکخالی بود میان دستی بازنده. او آوایی بود برای شهر مردگان. او اشکی بود هم برای شادی ها و هم غم های ما. او استثنایی بود بی همانند برای نژاد برتر آریایی.
وای بر ملتی که او جانش را برای آنها داد ولی 15 سال کسی پیدا نشد تا برای او گوری ابرومند در حد او و ایران و ایرانی تهیه نماید. آیا این نکته جای بحث ندارد؟ تفریحات گران بهای پروتمندان ایرانی در اقصا نقاط جهان را هر روز می بینیم و می شنویم. خانمی 15 میلیون دلار می دهد تا به فضا برود. آقای جزیره ای در کارائیب می خرد به مبلغ 60 میلیون یورو و... فریدون برای 3000 یورو پانزده سال در قطعه رایگان بی نوایان و یتیمان و بی سرپرستان و بی نام و نشان ها به انتظار آشنایی از خیل کسانی که زمانی او را می پرستیدند ماند. به هر جهت او رفت.
و... صحنه خالی ماند.

فریدون فرخزاد
فریدون فرخزاد به هنگام مرگ پنجاه و پنج سال و ده ماه و دو روز و هفت ساعت از تولدش می گذشت.
چنین بود سرگذشت و سرنوشت مرد ی که با دستی واقعاً خالی شروع کرد و دروازه های شهرت و افتخار را درنوردید و نامی از خود به یادگار گذاشت که باد و باران نمی توانند آنرا محو کنند.
او در ترانه لبریزم می خواند: من از بس آواز بی تو ماندن خوانده ام. بیهوده در مرگ شهر عشقم مانده ام...
یا در «زنی که در مه می رود و فرموشم می کند» می گفت:
فردای من مرگ افسانه هاست
من می میرم شاید در نیمه راه
در مرگ من روزی خون می گرید
چشمان این شهر سیاه

و بالاخره در «بعد ها»از قول فروغ می خواند:
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها، دیروزها
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و دورتر می شود
بی تو دور ار ضربه های قلب تو
قلب من می میرد آنجا زیر خاک
بعد ها نا م مرا باران و باد
نرم می شوید از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند براه
فارغ از افسانه های نام و ننگ.


فریدون فرخزاد
برای مطالعه تمام قسمت های خاطرات فریدون فرخزاد (فریدون فرخزاد مردی که از نو او را باید شناخت) به لینک های زیر مراجعه نمایید.



مرگ آن نیست که در گور سیاه دفن شوم

مرگ آن است که از قلب تو و خاطر تو محو شوم

۱ نظر:

ناشناس گفت...

افسوس که آو را نشناختیم روحش شاد و یادش گرامی