ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۲, شنبه

سالگرد درگذشت اسطوره آبی ها: بازخوانی یک مصاحبه جالب با ناصر حجازی

ناصر حجازی مصاحبه زیاد دارد، اما شاید مفصل ترین مصاحبه اش، همانی باشد که با ویژه نامه هفته نامه «آوای ساوه» داشت.

حالا که به 2 خرداد سالگرد درگذشت مرد اسطوره ای آبی ها رسیده ایم، دیدیم بی مناسبت نیست بازخوانی نکاتی از این مصاحبه طولانی.
ناصر حجازی همیشه خبرساز بود و برای همین هم مصاحبه زیاد دارد، اما شاید مفصل ترین و کامل ترین مصاحبه اش، همانی باشد که با ویژه نامه هفته نامه «آوای ساوه» در مهر 1379 داشت. این ویژه نامه که با عنوان «51 سال با بهترین دروازه بان تاریخ ایران» منتشر شده بود، برای روزهایی بود که حجازی تازه از استقلال رفته بود و شاید اصلا انتشار ویژه نامه، تلاشی از هواداران ناصرخان برای یادآوری چیزهایی به هیات مدیره استقلال بود.


ناصر حجازی

به هرحال، این مصاحبه به قول دست اندرکاران آن نشریه 14 ساعت طول کشیده بود و به تنهایی نیمی از 52 صفحه مجله را مال خود کرده بود و تویش از تولد ناصرخان تا ماجراهای روز درباره همه چیز صحبت شده بود. حالا که به سالگرد درگذشت مرد اسطوره ای آبی ها رسیده ایم، دیدیم بی مناسبت نیست بازخوانی نکاتی از این مصاحبه طولانی.

دوران کودکی
من در خیابان «آریانا» متولد شده ام. پدرم آژانس املاک داشت. چهار خواهر و یک برادر داشتم که البته هیچ کدام علاقه ای به ورزش نداشتند. من بازیگوش ترین فرد خانواده بودم... علاقه زیادی به فیلم های جنگی داشتم و همیشه دوست داشتم همان کارهایی که در فیلم می بینم، انجام بدهم. در بعضی از فیلم ها تیروکمان های قدیمی هم می دیدم که بلافاصله می آمدم و با دست خودم شبیه آنها را درست می کردم...
حتی در سنین کودکی و نوجوانی دوست داشتم خودم «خرج» خودم را دربیاروم. در آن زمان از پدرم پول می گرفتم و می رفتم میدان بلال می خریدم و می آوردم رو به روی مغازه پدرم می فروختم... اصلا بچه درس خوانی نبودم. کلاس سوم ابتدایی که بودم رفوزه شدم. کلاس ششم ابتدایی و ششم دبیرستان هم به همین صورت و روی هم رفته در دوران مدرسه سه سال رفوزه شدم.

ماجرای بسکتبال
تا وقتی که در آریانا و سلسبیل بودیم اصلا درس نمی خواندم چون اطرافم فقط بچه های بازیگوش و شیطان بودند، اما از وقتی که به امیریه آمدیم در کنار ورزش و بازی، درس هم می خواندم و درواقع از کلاس ششم ابتدایی بود که تقریبا کم کم به سوی درس رفتم. من به زبان انگلیسی هم خیلی علاقه داشتم. آن زمان کتابی بود به نام Direct motod که ترجمه لغات انگلیسی بود و من همیشه این کتاب را در دست داشتم... در دوران دبیرستان، بیشتر در دبیرستان «ملی» درس می خواندم که الان به این جور مدرسه ها می گویند «غیرانتفاعی».
آن موقع دبیرستان ملی برای ثبت نام پول می گرفت و تقریبا هم پول زیادی بود ولی مرا به خاطر ورزشکار بودن مجانی ثبت نام می کردند تا برای تیم آموزشگاه بازی کنم. آن زمان رقابت شدیدی بین مدارس بود تا با جذب دانش آموزانی که در رشته های ورزشی قوی هستند تیم شان را تقویت کنند. من می توانستم در سه رشته ورزشی پینگ پنگ، والیبال و بسکتبال برای مدرسه بازی کنم... از همان جا به عضویت تیم بسکتبال فولاد تهران درآمدم و با بازیکنان بزرگ آن دوره همبازی شدم. من حتی برای تیم ملی بسکتبال جوانان هم انتخاب شدم ولی چون علاقه چندانی به این رشته نداشتم به صورت جدی آن را دنبال نکردم.

ورود به فوتبال
جریان کشیده شدن من به سمت فوتبال به این ترتیب بود که روزی با دوستانم رفته بودیم بازی های آموزشگاه های منطقه 8 را تماشا کنیم. تیم فوتبال دبیرستان ما همبازی داشت که بازی هم در یک زمین نیمه چمن در اکبرآباد بود. همان روز دروازه بان تیم دبیرستان ما آسیب دید و نتوانست به بازی ادامه دهد. تیم مدرسه ما یک مربی داشته به نام آقای حسین دستگاه که از خبرنگاران کیهان ورزشی بود. وقتی دروازه بان ما مصدوم شد آقای دستگاه مرا صدا زد و گفت: ناصر، بیا درون دروازه بایست. من هم گفتم: آقا، اصلا نمی توانم تا حالا درون دروازه نایستاده ام، فقط گاهی وقت ها فوتبال بازی می کنم که آن هم هافبک وسط بوده ام. آقای دستگاه دست بردار نبود و می گفت: تو که قد بلندی داری، بسکتبالیست هم هستی حتما می توانی چند توپ هوایی را بگیری.
خلاصه آقای دستگاه خیلی به من اصرار کرد و من با ترس و دلهره رفتم درون دروازه ایستادم. آن روز چند توپ هوایی آمد که همه را گرفتم و خودم هم تعجب کرده بودم که چرا با وجود اینکه برای اولین بار درون دروازه می ایستم این قدر خوب توپ می گیرم. بازی که تمام شد همه تماشاگرانی که برای دیدن مسابقه آمده بودند تشویقم کردند. آن موقع بازی های آموزشگاهی هیجان خاصی داشت و چون رقابت خیلی داغ و نزدیک بود و بچه ها با هم کرکری می خواندند، حدود سه هزار نفر برای دیدن هر بازی می آمدند. در همان بازی بود که من با گرفتن چند توپ ستاره میدان شدم... 16 سال داشتم.

اولین تیترها
اولین تیم من، نادر بود، توی لیگ دسته دوم... بازی فینال دسته دوم بین ما بود و آرارات که این بازی دقیقا همزمان بود با آمدن رایکوف از یوگسلاوی به ایران. روز بازی فنیال رایکوف هم به ورزشگاه امجدیه آمده بود تا بازی ما را ببیند... بازی ما و آرارات با تساوی به پایان رسید... آن زمان بعد از خاتمه بازی با نتیجه مساوی، پنالتی نمی زدند و تیم برنده را با سکه مشخص می کردند که ما هم بدشانسی آوردیم و در «شیر یا خط» باختیم... یکی از روزنامه های آن زمان به نام «آیندگان» اولین نشریه ای بود که عکس مرا چاپ کرد و از من مطلب نوشت. آن نشریه با چاپ عکسی از من در حال شیرجه زدن یک مطلب نوشته بود که تیترش این بود: «ناصر حجازی به زودی پیراهنم شماره یک تیم ملی را تصاحب خواهدکرد»؛ هنور هم آن روزنامه را نگه داشته ام.

پدرم مرا جدی گرفت
رایکوف چند بار من را دعوت کرده بود به تیم ملی جوانان... آن موقع چون پدرم آژانس داشت، همه روزنامه ها را مشترک بود و هر روز روزنامه ها را برایش می آوردند... یک روز که رفته بودم در مغازه پدرم، یکی از روزنامه ها را دیدم که تیتر زده بود «اسامی تیم ملی برای سفر به شوروی اعلام شد». مُردم و زنده شدم تا آن روزنامه را باز کردم... اسامی را خواندم؛ ناصر حجازی، مهدی عسگرخانی و... اصلا باورم نمی شد. اسم من اولین نفر در فهرست نهایی تیم ملی بود.
گریه ام گرفت... دویدم و روزنامه را به پدرم نشان دادم. گفتم: بابا ببین، من برای تیم ملی انتخاب شده ام. پدرم فکر کرد که دروغ می گویم و گفت: برو پسر، کدام تیم ملی؟ گفتم: بابا، من می خواهم با تیم ملی به شوروی بروم. اینجا را نگاه کن، این اسم من است... همان لحظه که پدرم اسم مرا در میان دعوت شده ها به تیم ملی دید، رفتارش با من تغییر کرد!

حضور در تاج
مدتی بعد قرارشد برویم ترکیه و در یک تورنمنت سه جانبه شرکت کنیم... در همان سفر ترکیه مرحوم علی دانایی فرد با من صحبت کرد و گفت بیا تاج؛ او گفت: «ماهیانه 150 تومان به تو حقوق می دهیم و 10 هزار تومان هم پیش پرداخت می دهیم». وقتی با تاج قرارداد بستم 18 سالم بود و همان طور که گفتم 10هزار تومان به عنوان پیش پرداخت از این تیم گرفتم. هنگامی که این پول را گرفته بودم نمی دانید چقدر خوشحال شدم!... پول را که آوردم خانه پدرم خیلی تعجب کرد و گفت: این پول را از کجا آورده ای؟ گفتم: من فوتبال بازی می کنم و به خاطر فوتبال به من این پول را داده اند. اما او باور نمی کرد.
گفت: پسر، دزدی نکرده باشی؟ گفتم: بابا، دزدی چیه؟ من دروازه بان تیم ملی هستم و تاج هم مرا جذب کرده و این پول را به عنوان پیش قرارداد به من داده. پدرم گفت: من که باور نمی کنم، الان زنگ می زنم باشگاه تاج ببینم چه کسی این پول را به تو داده تا تکلیفت را روشن کنم. زنگ زد باشگاه تاج و اتفاقا با تیمسار خسروانی صحبت کرد و از او پرسید: شما به پسر من 10 هزار تومان داده اید؟ تیمسار هم گفته بود: بله، این پول را ما به ناصر داده ایم، چون او بازیکن ماست و بابت پیش قرارداد این پول را از ما گرفته است. پدرم که خیلی تعجب کرده بود به تیمسار گفت: مگر برای فوتبال بازی کردن هم به کسی پول می دهند؟!

چرا پیراهن شماره 22
من مقداری هم روی آن 10 هزار تومان گذاشتم و یک پیکان آلبالویی خریدم که روی آن پیکان نوشته بودم 22 چون همیشه شماره پیراهنم دروازه بانی ام هم 22 بود... من خیلی لاغر بودم و به هیمن دلیل پیراهن های گشاد می پوشیدم و شماره پیراهنم هم 22 بود تابدنم را پهن تر نشان دهد چون اگر شماره یک می پوشیدم خیلی لاغر و مردنی به نظر می آمدم اما با شماره 22 هیکلم درشت تر به نظر می آمد...

مسابقات آسیایی 1974
من دو روز قبل از بازی های بدشانسی آوردم و دستم شکست. در یکی از جلسات تمرینی محمد دستجردی (بازیکن پرسپولیس) شوت محکمی از فاصله پنج متری زد که من نباید آن توپ را می گرفتم ولی شیرجه زدم و شوت او را دفع کردم و مچ دستم شکست. همین مساله باعث شد که در مجلس جر و بحث شود و نماینده ها می گفتند که نباید دو روز قبل از بازی های آسیایی که از حساسیت زیادی برخوردار است این قدر در تیم ملی بی مبالاتی باشد که دست دروازه بان اول تیم بشکند و چه کسی می خواهد پاسخگو باشد و... به هر حال من دستم را گچ گرفتم و نتوانستم برای تیم ملی بازی کنم اما بچه ها در مراحل اول، بازی ها را بردند و رسیدند به تیم ملی عراق و آن را هم شکست دادند و به بازی فینال راه یافتند.
اما تیم ملی ایران در مقابل عراق به سختی توانست از پس آن تیم برآید و حتی یکی، دو توپ هم به تیر دروازه ما برخورد کرد و نزدیک بود که تیم ملی عراق برای ما مشکل ساز شود. همین مساله، مربیان تیم ملی را به فکر فرو برد و برای بازی فنیال مقابل اسرائیل در انتخاب دروازه بان دچار تردید شدند که من پیش قدم شدم و گفتم که با همین دست شکسته هم حاضرم در مقابل اسرائیل بازی کنم... اوفارل هم وقتی دید من این قدر جرات دارم مرا به میدان فرستاد... من فقط می توانستم با دو انگشتم توپ را بگیرم ولی خداوکیلی موقعیت خطرناک زیاد نبود و بیشتر از یکی، دو توپ خطرناک روی دروازه نیامد که آنها را هم گرفتم... در این دیدار رضا عادلخانی یک سانتر تند و تیز روی دروازه اسرائیل ارسال کرد که مدافع این تیم به اشتباه توپ را درون دروازه خودشان جا داد و ما قهرمان آسیا شدیم.

زیر بار حرف زور نرفتن
من در زندگی ام خیلی از موقعیت ها را از دست داده ام اما هرگز حاضر نشده ام که مجیز کسی را بگویم و زیر بار حرف زود بروم. من آن موقع هم با خیلی ها درگیر شدم و حتی با آتابای هم درگیری داشتم. به طوری که یک بار کارم با او به درگیری لفظی کشید و به او بد و بیراه گفتم. حتی تهدیدم کردند گفتند می بریمت ساواک کتکت می زنیم اما از کسی معذرت خواهی نکردم و زیر بار حرف زور نرفتم. مثلا همین آتابای اسب سوار بود و گاهی وقت ها با اسب و چکمه می آمد تمرین تیم ملی و می خواست به همه دستور بدهد. من همیشه جلوی او می ایستادم و اجازه نمی دادم که بخواهد دستور بدهد. آن موقع همه به من می گفتند حجازی حرف نزن، می آیند تو را می برند ساواک. می گفتم: چرا حرف نزنم؟ آخر این آقا کی هست که می آید اینجا و می خواهد به ما دستور بدهد؟ او اصلا نمی فهمد فوتبال چیست. اگر پدرش اصطبل دارد شاه است، باشد. اما حق ندارد بیاید سر تمرین تیم ملی! من هیچ وقت از کسی نترسیده ام و حرفم را زده ام و زیر بار حرف زور هم نمی روم.

علی پروین در جام جهانی
قبل از بازی ایران و هلند، من، علی پروین، نصرالله عبداللهی و محمدصادقی در اتاق هتل نشسته بودیم و نقشه می کشیدیم که در بازی با هلند چه کار کنیم که زیاد گل نخوریم. علی پروین گفت: ما که گرمکن های مان مشکی است بنابراین اول بازی می رویم و با آنها دست می دهیم و می گوییم پدر و مادرمان مرده است.
اگر ممکن است زیاد به ما گل نزنید و ما را راحت بگذارید. اتفاقا همین حالت هم شد و ما از تیم قدرتمند هلند زیاد گل نخوردیم. البته پروین پیش از بازی ها هم خیلی کرکری می خواند. تا دلتان بخواهد برای هلند و بقیه تیم ها خط و نشان می کشید. وقتی خبرنگارها می آمدند و با او مصاحبه می کردند می گفت ما کمتر از دو گل به هلند نمی زنیم. خبرنگارها هم تعجب کرده بودند و می گفتند این ایران عجب تیمی است که به کمتر از دو گل مقابل هلند قانع نیست. آنها نمی دانستند که ما شوخی می کنیم.

هیچ نظری موجود نیست: