ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۳, سه‌شنبه

نامه افشین مقدم به شهیار قنبری: دریغ که ما بسیار کمتر از نسل شما از قوه به فعل می رسیم

به دنبال انتشار گفتگویی از شهیار قنبری با عنوان «اول آرتیست شوید، بعد ترانه بنویسید»، یکی از ترانه سرایان فعال داخلی نامه سرگشاده ای را خطاب به شهیار قنبری نوشته است.
به گزارش موسیقی ما، «وقتی که جریانی به نام ترانه سرایی مورد انتقاد تند قرار می گیرد و همه در این میان بی سواد و بی دانش لقب داده می شوند - آن هم از طرف کسی که خود یکی از بزرگان ترانه است - یا به احترام پیشکسوتی پاسخی داده نمی شود یا برای موضوع اهمیتی قائل نیستیم که پاسخ دهیم، یا به خاطر قدرت حریف توان پاسخگویی نداریم و صدایی نیست که پاسخ دهد! سکوت ترانه سرایان دیگر را اگر به قولی به پای احترام به پیشکسوت بگذاریم، ناگزیر باید پاسخ مرا حمل بر این کنید که صدایی هست که پاسخ می دهد و هم اینکه موضوع قابل اعتنا و بسیار با اهمیت است. از هرکسی که این متن را می خواند، خواهش می کنم حتی این تعبیر را هم نداشته باشد. من صدای کسی نیستم و به نمایندگی از جامعه ترانه سرایی دست به تقریر این نامه نزده ام که اگر جز این بود، حتماً امضایشان را پای این نامه کپی برابر اصل می کردم. پاسخ مرا صرفاً در جهت اهمیت موضوع دنبال کنید.
چیزی که مرا بر آن داشت تا این یادداشت را بنویسم، این بود که احساس کردم بخش بزرگی از انتقاد موجود از وضعیت ترانه و ترانه سرایی داخل کشور - با توجه به کدهای مصاحبه و بعضی از شاهد مثال ها - ناشی از قضاوت مصاحبه کننده و مصاحبه شونده روی بعضی از دوستان ترانه سرای داخلی است که با خوانندگان بزرگ مشغول همکاری هستند و این قضاوت به کل جریان ترانه سرایی داخل کشور تعمیم داده شده و به نوعی جدا از بخش های بسیار مفید این مصاحبه، در بخش هایی هم با یک انتقام گیری (با لحنی تحقیر آمیز) مواجه هستیم تا یک مصاحبه و نصیحت پیشکسوتی که می خواهد تجربه خود را در اختیار دیگران قرار دهد و به کارورزان ترانه نسل بعد از خود بگوید که برای بهتر شدن چه باید بکنند و چگونه قد بکشند!

نامه ای سرگشاده به شهیار قنبری نازنین
وقتی ١٥ ساله ای، عشقت جمع کردن عکس ها و آهنگ های خوانندگان مورد علاقه ات است و هر روز یک عکس از مجله ی «دختران و پسران» قدیمی (یادگار آرشیو مادرت) با قیچی می بُری و با بچه های مدرسه کل کل می کنی که یک عکس از فلان خواننده قدیمی پیدا کرده ای که هیچ کس ندارد یا یک آهنگ پیدا کرده ای که همه دنبالش بوده اند و تنها تویی که می توانی آن را برایشان کپی کنی. در و دیوار اتاقت پر است از عکس های خوانندگان محبوبت!
چه تفاوت وحشتناکی است بین پانزده سالگی تو و پانزده سالگی ترانه سرایان بزرگ دهه پنجاه مثلاً شهیار قنبری که به قول خودش در آن سن اروپا را دیده، بیتلز گوش داده و... در پانزده سالگی من «مدرن تاکینگ» در کاست های بی لیبل و بی کیفیت در اوج بود و تا قبل از همه گیر شدن ویدئو، هنوز شکل خوانندگانش را هم ندیده بودم و مارادونا تنها قهرمان نوجوانی ام بود که تصویرش را می دیدم. ماشین ها را می گشتند و نوارهای خوانندگان را جمع می کردند. اگر در خانه صدای ضبط از پنجره بیرون می آمد، همسایه ناراحت ما زنگ می زد به کمیته. اگر تا حدی بود که کلمات را تشخیص دهی، پدر استغفرالله می فرستاد و می گفت «پسر! مردم شهید دادن. اون وقت تو آهنگ گوش می دی؟!»
تردید دارم نسل ترانه سرای دهه پنجاه در تمام تجربه پانزده سالگی اش عذاب وجدانی از این جنس را تجربه کرده باشد. یک شب در میان، هنگام دیدن سریال مورد علاقه مان آژیر خطر از تلویزیون پخش می شد و به پناهگاه نرفته، خاموشی مطلق و صدای شکستن دیوار صوتی را می شنیدیم و می فهمیدیم که جنگنده های عراقی از بمباران هموطنان مان به آشیانه بازمی گشتند. نه در آسمان آرامش بود و نه در زمین.
کوچه کودکی من اسمش بن بست «ستاره» بود که در حدود 15 سالگیِ من شد شهید عباس آذربو. عباس کاپیتان تیم فوتبال محله مان بود. روز تشییع جنازه اش، مدرسه فقط دو ساعت مرخصی می داد و من و بچه محل های هم مدرسه ای زمان بیشتری می خواستیم. چندتایی از مدرسه فرار کردیم که به تابوتش برسیم. ولی قدمان کوتاه بود و دست مان به تابوتش نمی رسید. غافل از اینکه جنازه عباس در تابوت فقط یک مشت استخوان و پلاک بود و این دقیقاً همان زمانی بود که ترانه «بمان مادر» در ایران کولاک کرده و شنیدن اش جرم بود.
آقای قنبری! کجای 15 سالگی من و هم نسلان ام شبیه نسل شما بود؟
«قصه دو ماهی» و ١٧سالگی خالق اش یادش به خیر که آغازش با خوانندگان مطرح روز و محبوب مردم است. شاید کسی ادعا کند که در یک تدوین موازی و هم زمان، فلان استعدادِ هم سن «شهیار» در فلان شهرستان دور افتاده هیچ وقت حتی خواب فرهاد را هم نمی توانست ببیند. چه برسد به اینکه موفق شود ترانه ای به دست اش برساند. حتی اگر موفق هم می شد، آیا چون شهیار و ایرج و اردلان برند می شد؟ اینجاست که شهیار خودش پاسخ می دهد «ابتدا باید آرتیست باشی و بعد ترانه بنویسی» و البته من هم معتقدم آن زمان حتی با مدرک سیکل، کارمندت می کردند نه مثل حالا با مدرک PhD بیکار و اگر کسی حتی استعداد در حد سیکل داشت، می توانست خودش را به قافله برساند و نقش خود را بازی کند.
ترانه سراهای غریبه تر - نسبت به مثلث ترانه - هم از صدای خوانندگان مطرح در همان دوران بی نصیب نماندند؛ اما این کجا و آن کجا؟! راستی آیا به آنها هم تا این اندازه انتقاد می شد که به ما می شود؟ اگر فرهاد بزرگ هم زنده می ماند و از این نسل، ترانه می خواند، طرفداران تان به او نیز حمله می کردند یا نه، از او همچنان به عنوان خواننده ای بزرگ یاد و تمجید می کردند؟ ولی باید اسفندیار زمانه هم می بود، باید واروژان بزرگ هم می بود تا آن اتفاقی که شما و نسل تان به آن می بالید، برای ما هم رخ می داد.
با همین معادله، شاید چون دیگر واروژان نبود، فائقه آتشین حتی در کنار بعضی از یاران قدیمی خود هم با خواننده موفق دهه پنجاه فاصله چشمگیری داشت و - البته به شهادت مصاحبه شما با تلویزیون تپش - بسیار خواننده بهتری است نسبت به گذشته. دریغ که ما بسیار کمتر از نسل شما از قوه به فعل می رسیم. صداهای فاخر و اوریجینال داریم اما یا خانه نشین و کم کارند یا به خاطر مسائل حرفه ای، حلقه های خوب کنار هم قرار نمی گیرند و کمپانی ها از صدا و سبک شان حمایت نمی کنند و شاید اراده ای در پشت پرده وجود دارد که صنعت ستاره سازی در موسیقی را در ژانر جدی و فاخر دوست ندارد و در آن شرایط آرمانی شاید بهتر می شد روی این نسل قضاوت کرد!
در دوران شما موسیقی پاپ در بطن جامعه جریان داشت و در تلویزیون و رادیو خریداران ترانه زیاد بودند؛ نه مثل دوران ما که تا همین چند سال پیش مجریان تلویزیون اجازه به کار بردن واژه ترانه را نداشتند و از کلمه سرود استفاده می کردند. مطرح ترین و محبوب ترین خوانندگان روز آنقدر مردمی بودند مه شاید بخشی از ساختار قدرت در آن زمان هم پشت پرده از آنها حمایت می کرد و این یعنی بلیت رابطه و قدرت که می توانست به وقت مجوز و تولید و انتشار به راحتی خرج شود (بهروز وثوقی در کتاب خاطراتش به این نکته اذعان دارد که محبوبیت اش در میان بخشی از ساختار قدرت به نوعی امنیت اکران برخی فیلم ها را به ارمغان می آورد). چون با استناد به حافظه خالقین دهه ٥٠ با ارعاب ساواک باید تولید متوقف می شد؛ حال یا به دلیل زیرکی خالقین در استفاده از استعاره های شاعرانه سانسورچی فریب می خورد یا با اراده های ناشناخته پشت پرده، مشکوک ترین و پُرمغزترین ترانه های اعتراضی تا سال ٥٧ عرضه رسمی می شد.
در کلیات بحث می کنم. موافقم که در جزئیات اگر همان سانسور نبود، ممکن بود استعاره خالقینِ ترانه دهه ٥٠ رنگ و بوی تندتری می گرفت و جسارت بیشتری پیدا می کرد؛ مثل همین متن که بنا به ملاحظاتی در قسمت هایی دچار خود سانسوری شده و مثل خیلی از اشعار محاوره من و تعدادی از هم نسلانم که هیچگاه به چرخه تولید نرسید و شاید هیچ وقت هم نرسد. آثاری که بی شک در بُعد زبان، تکنیک و نوآوری، ورود به حوزه های غیر متعارف در صورتی که موسیقی مناسب خود را پیدا کند، این پتانسیل را دارد که در فراسوی مرزهای ترانه نوین قدم بردارد که به اعتقاد من در تعدادی از آثار منتشر شده هم به این مهم دست پیدا کرده است. البته به شرطی که با زیبایی شناسی امروز و مختص خودش سنجیده شود، نه زیبایی شناسی مرسوم و کلیشه ای گذشته که هر شعر و ترانه ای را که به آن معیارها نزدیک باشد، متر می کند و زیبا می داند و غیر از آن را مبتذل می خواند!
به عنوان مثال، مانیفست شعر پُست مدرن بر پایه عدم قطعیت، عدم مرکزیت، عدم محوریت، عدم جنسیت و... شکل می گیرد. پس باید با این زیبایی شناسی آن را تحلیل کرد. اگر این زیبایی شناسی را نشناسیم و کدهایش را نتوانیم باز کنیم، از اثر لذت نمی بریم. تا دیروز، مثلاً بالا بردن بسامد یک کلمه یا یک ترکیب، سبک و امضای یک شاعر و ترانه سرا می شد؛ امروز آگاهانه از این تکنیک استفاده نمی شود یا دست کم من استفاده نمی کنم، چون اعتقاد دارم بسامد در کوتاه مدت سبک می شود و در دراز مدت خسته کننده و کلیشه. این زیبایی شناسی امروز من است که مطمئناً با زیبایی شناسی شما تفاوت دارد.
اگر تا دیروز تصاویر ذهنی، تخیل و عنصر انتزاع، حس آمیزی، تشبیه و استعاره، ترکیب سازی و کلی گویی، نقطه عطف زیبایی شناسی ترانه دهه پنجاه بود، امروز در کنار آن فنون، سوژه یابی، تصاویر بکر عینی، عاطفه ی محض برای هم ذات پنداری، رفتارشناسی، تعامل عینیت و ذهنیت، معادل سازی، کشف، کاراکترسازی، لحن سازی، سرودن ابیاتی با قابلیت ضرب المثل شدن و پرداختن به جزئیات شاخصه هایی هستند که می تواند به گذشته ترانه ایران تکامل بیشتری ببخشد و حتی به طور کامل ترانه امروز را از زیر سایه سار سبز ولی سنگین دهه ٥٠ بیرون آورد و شهیار و ایرج و اردلان و زویا زاکاریان زمان خود را پرورش دهد.
دیروز ترانه های روایی، استفاده از صنعت تشخیص در ترانه هایی نظیر «مرداب» و «دو پنجره» مُد بود، در زمانی که زمان هر آهنگ دو برابر امروز بود. امروز زمان کوتاه تر است و از حوصله روایت خارج؛ و البته شما جناب شهیار قنبری، به درستی این مسأله را دریافتید که بسیار بیشتر از گذشته از تکنیک حذف فعل با توجه به سبک موسیقی خود استفاده می کنید. (سازهای غربت، سازهای ناکوک/ شعر، بادامی تلخ، سوگوار دل پوک) که بی شک شما اولین ابداع کننده این سبک در ترانه بوده اید و همچنین از تکنیک اتصال کوتاه در ترانه زیبا و متفاوت «سفرنامه» (جان لنون در باران/چشم گاوی در دیس/ونگوگ گوش به دست...) استفاده می کنید، همه و همه به خاطر شرایط زمان است. چون اعتقاد دارم جبر و شرایط زمان و مکان در علل ظهور بسیاری از سبک ها تأثیرگذاری ژرف داشته اند. اما حتی شما هم از همین شبکه واژگانی و این تکنیک برای خوانندگان بزرگ بسیار بسیار کمتر استفاده می کنید. چون به درستی می دانید که از زبان آن خواننده ها شاید زیبا نباشد و این جاست که اوج تنوع زبانی شهیار قنبری را شاهد هستیم که متناسب با شخصیت هر صدا با توجه به حفظ معیارهای خود ترانه می نویسد. شاید جبر زمانه امروز و شرایط مخاطبین امروز که به سبک و سیاق شعر و ترانه امروز داخل کشور منجر شده که باب دل شما و هم نسلان تان نیست. مثل من که دیگر استفاده از استعاره ها و ترکیب سازی های بسیار کم کارکرد و عقب تر از اتفاقات اصیل و واقعی مردم کوچه و خیابان و مخاطب امروز در ترانه امروزِ خالقین دهه پنجاه را مناسب نمی دانم.
با تمام احترامی که برای شما و قلم تان و هم نسلان تان قائل ام، اعتقاد دارم سرودن ترانه های اجتماعی -سیاسی از جانب خالقین دهه پنجاه در یک دهه گذشته، در بُعد کلام دیگر به هیچ وجه به قدرت گذشته نبوده و تأثیرگذاری عمیق و همه گیرِ چند ترانه اجتماعی خالقین داخل کشور (که بخش زیادی از سطح و لایه های اجتماع - از مردم خانه و خیابان گرفته تا جماعت بازار و دانشگاهیان و حتی سیاسیون-  را درگیر خود کرده) ندارد.
ترانه های اجتماعیِ سروده شده و خوانده شده در نسل شما، در سال های اخیر اگر چه به نیتِ سرودنِ درد جامعه بوده، ولی در کارکرد، حرف اجتماع امروز و حرف امروز زمانه نبود. به دلیل احترام به مخاطب این ترانه ها از ذکر مثال خودداری می کنم. اگر چه همه این ترانه ها از بابت تخیل و تکنیک، بسیار شاعرانه بوده اند، ولی در عنصر مهم عاطفه و تأثیرگذاری، به شهادت زمزمه نشدن شان و عدم هم ذات پنداری با دایره وسیعی از مخاطب عام (نه طرفداران دوآتشه که تجربه ثابت کرده همواره موافق بوده اند) متأسفانه ناکام بوده اند.
شاید دقیقاً اینجاست که پاسخ تاریخی تمام خالقین صاحب سبک دنیا به نقدهایی از این دست داده می شود: پاسخ «هنر برای هنر» که شما و هم نسلان تان هم از این قاعده مستثنی نیستید و شاید همین فاصله ی دو طرز فکر، دو دیدگاه و دو شرایط زندگی، دلیل زمزمه نشدن ترانه های آلبوم خوانندگان بزرگ در این سال ها بوده و بزرگ ترین دلیل دلسردی مخاطب از موسیقی پاپ فاخر که مقارن است با ظهور صداهای تقلیدی، غیراصیل و در مواردی بسیار بد با کاور ریتم ها و ملودی های یونان، عرب و ترک و شیوع نوحه گری در موسیقی پاپ هم زمان با این خلأ.
شاید دلیل روی آوردن خواننده های بزرگ به آهنگسازها و ترانه سراهای داخلی برای پیدا کردن حلقه های حسی و عاطفی گم شده از این بابت باشد. ولی ما همواره متهم شده ایم به اینکه چون مجانی هستیم و یا ترانه ارزان قیمت در اختیار آنها می گذاریم، با ما همکاری می کنند! هیچ کس از نسل شما و طرفداران تان نتوانسته اند بپذیرند و باور کنند که مسیر ترانه امروز شاید مسیر دیگری است. این خوانندگان به دلایل دیگری از جمله دگردیسی اجتماعی و تغییر ذائقه در سلیقه مخاطب که احتمالاً در کنسرت هایشان به آن پی برده اند، از کلام و آهنگ داخلی ها استفاده می کنند.
نسل شما، دوستان، همکاران و طرفداران تان ما را متهم می کنند تا عدم سازگاری کلام و آهنگ های خود با واقعیت های موجود را انکار کنند. نسل شما چهار دهه تشویق شد و تأیید. کم نیستند ترانه های ماندگاری که در بُعد کلام به واقع حرف چندانی برای گفتن نداشتند، اما با آهنگ و تنظیم و صدای درست خاطره شدند و بیش از چهار دهه از چشم و گوش مخاطب، ضعف خود را پنهان نگاه داشتند؛ چراکه از قداست دوران طلایی دهه پنجاه می آمدند.
ولی ما پس از همکاری با اسطوره ها توهین شنیدیم و تهدید! چه می شود آن هنگامی که این نسل گمنام تر از امروز بود، وقتی با هزار سختی مراسم یادمان، بزرگداشت و تجلیل از تلاش نسل شما در عرصه ترانه برگزار می کرد، از نسل ما به عنوان فرزند و استعداد آینده یاد می شد؛ اما به محض اینکه ورود کردیم به این همکاری ها، عده ای دست به تخریب و تحقیر زدند؟!
آقای قنبری! ما هیچ وقت به اندازه شما تشویق و تأیید نشدیم. من هیچ وقت در تمام زندگی هنری ام به اندازه شما و همتایان شما تریبون و شبکه و برنامه و مصاحبه و طرفدار دوآتشه نداشته ام. کسانی را نداشته ام که در حمایت از من به دیگران حمله کنند. همواره به ما حمله شد. به اسم طرفداران خوانندگان، ترانه سرایان و آهنگسازان بزرگ دهه 50، علیه ما موج شد. زیباترین و نوآورترین ترانه ها انکار شد. بعضی از همکاران شما به خوانندگان می گفتند نباید از کلام فلان ترانه سرای داخلی در این آلبوم ها استفاده کنید. دوستان آهنگساز نسل شما به تحریک دیگران روی کلامی که خواننده اسطوره از هر ترانه سرای داخلی انتخاب می کرد، ملودی نمی گذاشتند و اجازه حضور هیچ کسی غیر از خود را هم در آلبومی نمی دادند. آهنگسازها و ترانه سراهایی که یک عمر در ترانه هاشان شعار آزادی، برادری، برابری مرد و زن و غیره سر می دادند، حتی تحمل حضور دیگران در یک آلبوم را در کنار خود نداشتند.
منکر صدور بی رویه آهنگ، تنظیم و ترانه مجانی و حتی ساخت موزیک ویدیو به خارج از کشور نیستم، ولی نباید همه را با یک چوب زد. خوانندگان شریفی هم هستند که این گونه فکر نمی کنند؛ چون اعتقاد دارند کالای هنریِ به دفعات مفت و مجانی، به معنی این است که خالقش برایش زحمت نکشیده و نمی تواند کار خوبی باشد. از طرفی، فاصله سنی این نسل با آنها بین دو، سه تا چهار دهه است و برایشان حکم اسطوره و پیشکسوت دارند.
از نظر روان شناختی، گاهی دلیل این مسأله، معذورات اخلاقی و پیشکشی و کادو دادن مطرح می شود؛ از جنس پیشکشی ترانه شما و افرادی چون شما به فیلم «خداحافظ رفیق» امیر نادری که البته تفاوت این پیکشی ممکن است از نظر شما در این باشد که شما در اوج شهرت از روی قدرت انجام می دادی ولی کسانی از این نسل با یک فاصله چشمگیر از نظر اقتصادی و شهرت با فلان آرتیست، از روی ضعف و برای دیده شدن و شنیده شدن.
از طرفی ما مانند نسل شما و به اندازه ی شما صداهای اهل ترانه های درست و آنچنانی نداریم. در دوران شما از بس صداهای خوب و اوریجینال وجود داشت، فرصتی برای ترانه بد نوشتن نبود. اما در این دوران بدها آنقدر زیادند که خوب ها به گوش نمی رسند. صداهای درست این نسل، تهیه کننده ای ندارند که تولید کنند. همین تعداد کمی را که احتمالاً شنیده اید، با هزار سختی به تولید رسانده ایم. شاید بد نباشد بدانید هفده سالگی من و هم نسلانم در چه حالی گذشت. مشغول هر کاری می توانستیم باشیم، جز ترانه به شکل حرفه ای.
در ١٧ سالگی من، موسیقی پاپ در داخل کشور وجود خارجی نداشت و ترانه در جریان نبود. ما احتمالاً مثل شما برنامه «میخک نقره ای»، «ایستگاه آخر»، «زنگوله ها» و «گل ها» و «رنگارنگ» نداشتیم. شاملو و فروغ می خواندیم و ترانه گوش می دادیم و شعر می نوشتیم و ترانه هم شاید؛ ولی به اجرا فکر نمی کردیم. آغازمان با اسم ها نبود. آغازمان با شهرت نبود. صفحه های 45 دور نداشتیم که برای ترانه سرایان قدیمی در کنار خوانندگان با عکس روی جلد دست به دست می چرخید و ترانه هاشان زمزمه می شد و چه شهوتی دارد شهرت و چه انگیزه ای می دهد که بنویسی و بنویسی و بنویسی و در ایران ٣٠ میلیونی دهه پنجاه و تهران خیلی خیلی کوچک تر از اکنون و کم جمعیت تر از امروز با صداهای درست زمزمه و شناخته شوی. روز به روز پویاتر از گذشته حرکت کنی و البته در اوج جوانی وشهرت، اوج زمزمه پذیری، درست وقتی باید کاشته هایت را برداشت کنی، اتفاق تلخ هجرت.
چه قدر رنج کشیدید برای زنده نگاه داشتن موسیقی پاپ و ترانه نوین که تنها یک دهه از عمرش سپری می شد و چطور به یک باره کشتی غول پیکر موسیقی و ترانه نوین با کوچیدن اجباری خالقین و مجریانش چون تخته های پراکنده روی آب هر کدام در یک گوشه دنیا دور افتاده از هم خاطرات را مرور کردید و چه عشقی در این میانه بود که در روزهای سخت غربت، دگرباره به هم وصل شدید، نوشتید و ساختید و خواندید؛ و ما نوجوانی و جوانی مان با ترانه هایتان گره خورد و همینطور نسل بعدی و بعدی.
این انتقادِ گاهی به حق و گاه وسواس گونه بزرگان هنرِ ترانه دهه پنجاه، به نسل ترانه بعد از خود، ریشه در همین سختی دارد. ریشه در این به قول شما شرایط نابرابر زندگی در خاک و زندگی در غربت دارد. ریشه در همان نپذیرفتن سبک و سیاق ترانه نوین از جانب نسل قبل از شهیار قنبری و هم نسلانش دارد که شاید آنان هم نسل بعد از خود را قبول ندارند. (پانویس های اردلان سرفراز در کتابش «از ریشه تا همیشه» و «سال صفر» و مصاحبه ایرج جنتی عطایی در کتاب «مرا به خانه ام ببر» که از برخورد تند هوشنگ ابتهاج (سایه) با شخص ایشان و ترانه شان حکایت دارد و خود شما هم مطمئناً خاطراتی در این زمینه دارید که به چه سختی جا باز کرده اید.) و شاید ریشه در نداشتن اطلاعات درست از وضعیت زندگی داخل ایران و مخاطب امروز دارد.
این مخاطب قابل پیش بینی نیست و به همین خاطر است که ترانه ای را که سال ها زمزمه کرده و دوست داشته، به ناگاه با به راه افتادن موجی در یک نظرسنجی برنامه «سالی تاک»، به شاهکار «نون و پنیر و سبزی» زرشک طلایی اعطا می کند؛ البته بی آنکه منکر ترانه سرایش شوند! به من هم بابت ترانه «خدا با ماست» زرشک طلایی دادند و هم در فضای مجازی توهین کردند و در فضای حقیقی تهدید!
در این سال ها آن قدری که به جریان ترانه و ترانه سرایی و ترانه سرای داخل ایران حمله شد، به هیچ جریان دیگری حمله نشده است. اینکه می گویید این نسل کتاب نمی خواند، سواد ندارد و تجربه نمی نویسد، یک حکم مطلق است و همه را در بر می گیرد که شاید در مواردی این چنین نباشد. پس بگذارید هر کس ضعف و توانایی خود را بروز دهد؛ مانند شما که بروز دادید و شاید هنگام خلق «قصه دو ماهی» نمی دانستید اسطوره می شوید. نسل شما هم مانند نسل ما، از نسل قبل از خود چراغ سبز نگرفت و بالا آمد. بگذارید نسل ما هم خودش تجربه کند. اگر خوب باشد می ماند، اگرنه فراموش می شود.
این نسل هیچ گناهی ندارد، جز اینکه مثل نوجوانی و جوانی شما عاشق ترانه و ترانه سرایی است. اینکه چرا به صداهایی که شما و همتایان تان یک عمر برایشان خون جگر خوردید، دست انداخته و چرا با نسل خود کار نمی کند، دلایلش روشن است. عده ای فقط ویترین می خواهند؛ عده ای می خواهند مسیر میان بُر را بروند و عده ای دوست دارند ترانه هایی که صداهای دیگر از پس اجرایشان برنمی آیند را با صداهای بزرگ و نوستالژیک به اجرا در بیاورند.
در جهان آزاد امروز، هر کسی حق انتخاب دارد. البته وسواس و حساسیت نسل شما هم روی این صداها برای من قابل ستایش است. نگران آنید که صاحبان برخی صداها با اجرای برخی آثار ضعیف، گذشته ای را که شما برایش خون دل خورده اید، زیر سوال ببرند. من به سهم خودم امیدوارم چنین جنایتی را مرتکب نشده باشم. برای اینکه بیشتر بدانید، بارها از جانب برخی از آهنگسازها ملودی هایی پیشنهاد شده که رویش برای فلان صدای بزرگ ترانه بنویسم و امتناع کرده ام. چون اعتقاد دارم صِرف کارکردن با این صداها اگرچه حائز اهمیت است، ولی از آن مهم تر این است که چه چیزی بخوانند؛ و روی آن ملودی ها نه اینکه نمی شد ترانه متفاوتی کار کرد، ولی هدف آهنگساز جنس دیگری از کلام بود که به اعتقاد من در شأن آن صدا نبود. اگر شما بعد از چهار دهه درخشش در سطح اول ترانه این مرز و بوم و خلق صدها ترانه جاودانه، از وضعیت امروز گلایه مندی و زندگی در غربت را حق خود نمی دانی، ما تنها می توانیم آرزو کنیم که شرایطی ایجاد شود برگردید و دوست داریم که برگردید.
من به هنر شما احترام می گذارم. نمی دانم اگر جای این دو نسل با هم عوض می شد و ما به جای شما در آنجا بودیم، آیا با نسل بعد از خود تلخی می کردیم یا نه؛ که البته در همین نقطه هم برخی از ما درگیر تلخی با برخی دیگریم. اما اینکه گروهی از نسل شما تمام ترانه سازان نسل ما را زاییده تفکرات و ایدئولوژی سیستمی می داند که می خواهد از طریق صداهای ماندگار تفکرات و ایدئولوژی هماهنگ شده ای را به خورد مخاطب دهد و این صداها را به نابودی بکشاند، باور کنید سوءتفاهمی بیش نیست.
یه نفر می آد که من منتظر دیدنش ام
یه نفر می آد که من تشنه ی بوییدنش ام
(شهیار قنبری)
امید داریم روزی شما را در یک نقطه از جهان ببینم و امید داریم آن نقطه ایران باشد.
افشین مقدم
مرداد 94

هیچ نظری موجود نیست: