ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۵, دوشنبه

گلایه های «عبدالوهاب شهیدی» از پررنگ شدن نقش پول در موسیقی

فرهیختگان - بیتا یاری: شب های دو سال از عمرم را به یاد دارم که با صدای عبدالوهاب شهیدی و تصنیف خموشی چرای عارف قزوینی عجین شده بود.

از روزی که در مراسم سی و یکمین سالگرد مرحوم اسماعیل مهرتاش توانستم استاد عبدالوهاب شهیدی را ملاقات کنم چند سالی هست که در فکر مصاحبه با او هستم و این اواخر سوال هایی دارم که حتما باید از او بپرسم. سوال هایی درباره اختلاف هنرمندان شاخص برنامه گلها با استاد سایه یا ساز عود و نواخته های او؛ درباره ردیف استاد مهرتاش و برخی آوازهای این رپرتوآر که منجر به اختلافاتی بین شاگردان مرحوم مهرتاش شده است. با پیگیری های زیاد به لطف عروس مهربان استاد شهیدی قرار مصاحبه تنظیم می شود، اما از آنجا که استاد از درد سیاتیک و زانو رنج می برند قول می دهم در کوتاه ترین زمان ممکن مصاحبه را به انجام برسانم و سعی می کنم در فرصت اندک هرچه می توانم، بپرسم، حتی اگر پرسش ها در ادامه یکدیگر نباشند. محبت و بزرگواری استاد آنقدر بود که هر چند حال خوشی نداشت و از روزگار دلگیر بود تک تک سوال ها را با دقت و تمرکز پاسخ داد. مهر و میهمان نوازی عروس خانواده شهیدی که همچون دختری مهربان مراقب استاد بود و ما را به گرمی پذیرا شد نیز زمینه این گفت وگو را بیشتر میسر کرد.


عبدالوهاب شهیدی

درباره ساز عود و هدیه کردن قطعه «عود من» به شما توسط استاد منصور نریمان بگویید که چگونه اتفاق افتاد؟
[با چهره ای درهم] حقیقت ها را که نگفته اند و نمی گویند.

می خواهم بخش حقایق گفته نشده را بدانم.
اصلا قضیه را رها کنید. حقیقت را نمی گویند، اما من به خودم بدی نمی کنم، چراکه اگر حرفی بزنم این وسط تنها من بد می شوم.

استاد نریمان می گویند که این قطعه را سروده و به شما هدیه کرده اند؟
«عود من» شعری بود که توسط شاعری سروده شده بود و من رویش آهنگ گذاشتم و به صورت صفحه ۳۳ دور آماده شد. این آهنگ برای رادیو نبود و به صورت صفحه بیرون آمد، اما این کار گرفت. اصلا تا آخر شاعرش پیدا نشد و او را نشناختم.

استاد نریمان همیشه با احترام و بزرگی از شما یاد می کرد و از این مساله که بعد از ایجاد تکنوازی عود توسط ایشان، شما تنها به اجرای آواز در گلها پرداختید، ناراحت بود. حتی بسیاری می گویند در آن زمان در رادیو سلیقه های مختلفی وجود داشت و همین مساله باعث شد که بعد از حضور تکنواز عود، شما دیگر عود ننوازید.
نه این طور نیست. کسی به من نگفت که عود ننواز. من تکنواز عود نبودم، بلکه با ساز خودم می زدم و می خواندم.

چطور شد که دیگر در برنامه گلها ساز نزدید؟
من تمام کارهایم را ساز زدم و خواندم و کسی به من نگفت ساز نزن. اما با این واقعه، همه چیز از بین رفت؛ همه چیز با دگرگونی از بین رفت.

منظورتان بعد از تغییرات در برنامه گلها و حضور آقای امیر هوشنگ ابتهاج است؟
نه. آقای ابتهاج هم که آمد خیلی برنامه ها خوب بود و همه چیز خوب انجام می شد و سرجای خودش بود. اما با دگرگونی همه چیز از بین رفت. انقلاب که شد استودیوهای رادیو تا مدت مدیدی کار نمی کردند. بعد کم کم سرود و ترانه گذاشتند تا حالا. این طور نبود که کسی جلوی کسی را بگیرد، بلکه اصلا موسیقی متوقف و ممنوع شد.

خیلی از نوازندگان و هنرمندان گلها بارها اعلام کرده اند که با حضور آقای ابتهاج در رادیو تسویه هنرمندان انجام شد. به طور مثال آقای یاحقی دیگر در برنامه گلها اجرا نکرد. یا استاد نریمان درباره گذاشتن امتحان از هنرمندان بعد از بازگشایی رادیو در روزهای انقلاب می گوید که باعث شده آقای تجویدی و خودشان و بسیاری دیگر به رادیو نروند. این واقعیت دارد؟
من خبر ندارم. در حقیقت هر کسی چیزی می گوید. زمانی که آقای ابتهاج آمد همه چیز را سامان داد؛ از هم پاشیدگی و بی نظمی را برداشت و حقوق ها را افزایش داد و برای هنرمندان اتاق استراحت درست کرد. آقای ابتهاج خیلی زحمت کشید. این حرف ها چیست که می زنند؟

آقای یاحقی بارها نرفتن به رادیو را به دلیل حضور آقای ابتهاج اعلام کرد و استاد شریف نیز همین طور. حتی استاد نریمان درباره رفتار ناشایست آقای ابتهاج با او و استاد شهناز بعد از انقلاب، خاطره ای را تعریف کرده  است.
من خبر ندارم. با آقایان شریف و یاحقی دو، سه برنامه در گلهای تازه برای آقای ابتهاج اجرا کردیم. اینها کجا رفتند؟ یعنی قهر کردند؟ نه.

یعنی این گونه نبوده و خودشان به دلایل دیگر کنار رفته اند؟
برای خودشان چیزی درست کرده اند تا سروصدا به پا کنند. هیچ وقت در هیچ موقعی رادیو سروسامان نداشت.

حتی دوره آقای پیرنیا؟
بله، همیشه در رادیو دودستگی و اختلاف وجود داشت.

مثلا چه جور دودستگی‏ای بود؟
مثلا هنرمندی برنامه اش می گرفت و شنونده زیاد داشت، آن کس که برنامه اش مخاطبی پیدا نمی کرد برای برنامه پرطرفدار زیرآب زنی می کرد. این رفتارهای پر حسادت همیشه وجود داشت و گرفتاری به وجود می آورد وگرنه همه داشتند کار می کردند. حرف هایی پشت سر اینها زده می شود که اصلا بهت زده می شوم.

بعد از انقلاب گفته شده که برای بازگرداندن هنرمندان به رادیو امتحان گذاشتند و از هنرمندان برای امتحان پذیرش در رادیو دعوت کردند. شما هم به رادیو یا این امتحان دعوت شدید؟
به کجا؟

به رادیو. می گویند آقای ابتهاج بعد از انقلاب در رادیو مدیر شدند.
اینها را چه کسی گفته؟

همه مدیر شدن آقای ابتهاج را به یاد دارند.
اینهایی که دعوت شدند برای اجرای سرود بود؛ چون دیگر برنامه گلها نبود و سرود جنگی می ساختند، چراکه آن زمان جنگ بود. اینها رفتند جلو، ولی خیلی ها نرفتند.

از شما دعوت شد؟
از من هم دعوت شد. می خواستند کنسرتی بزرگ در شهر برگزار کنند.

مگر شما را به عنوان هنرمند قبول نداشتند؟
چرا قبول داشتند؛ اما دیگر کسی وجود نداشت. در سالن بزرگ سنگلج بارها آمدند و رفتند تا کنسرت بگذارم اما قبول نکردم.

چرا؟
چهار ماه مرا بی جهت بازداشت کرده بودند و بعد می خواستند برنامه اجرا کنم. نمی شد دیگر، نمی توانستم.
حرف ها و چیزهایی گفتند و به خورد خبرنگاران دادند که هم خودشان سردرگم شدند و هم خبرنگاران. این حرف هایی که در رادیو گفته می شود هیچ کدام درست نیست. یکی می گوید من را آقای پیرنیا دعوت کرد و آمدم گلها. درصورتی که اصلا چنین نیست. منظورم این است که همه این حرف ها دروغ است؛ چراکه معلوم شد بعد از اینکه پیرنیا از رادیو رفته بود، اینها به رادیو آمدند؛ یعنی زمانی که اصلا پیرنیایی نبوده است. کسانی که در آخر آمدند، پیرنیا مرده بود.

بهترین دوره ای که در رادیو بودید در کدام دوره مدیر برنامه گلها بود؟
آقای پیرنیا. مدت مدیدی با ایشان همکاری کردم. حیف که با رئیس رادیو دعوای شان شد و رفت و دیگر برنگشت. بعد چند نفر را برای سرپرستی برنامه گلها آوردند اما نشد. تا اینکه آقای ابتهاج قبول کرد و آمد و آن را راه انداخت؛ اما نه مثل سابق. او از تعطیلی برنامه گلها جلوگیری کرد؛ اما کار چندانی انجام نشد. آقای ابتهاج زحمت کشید و به این برنامه سروسامان داد؛ اما کار اصلی را پیرنیا انجام داد و دیگر هیچ کس نتوانست مثل او آن را اداره کند.

مگر چه چیزی در مدیریت آقای پیرنیا بود که دیگر هیچ مدیری نتوانست آن گونه مدیریت کند؟
دیسیپلین امری شخصی است. هر کس دیسیپلین خودش را دارد. او به اندازه ای به کارش علاقه مند بود که ساعت ۹ صبح می آمد و ۹ شب می رفت و حتی ناهارش را پشت میزش می خورد. او کارش را دوست داشت و واقعا به آن علاقه مند بود. برای همین برنامه گلها را مانند یادگاری گذاشت که تا ابد می ماند.

چگونه شد که شما در منزل آقای مهران به آقای پیرنیا معرفی شدید؟
ما منزل مجید مهران برادر احمد مهران می رفتیم. یک شب دورهم و دوستانه در آنجا برنامه ای را اجرا و همان را ضبط کردیم. محید مهران آنها را درست می کند و به آقای پیرنیا می دهد. آقای پیرنیا نیز دوشب آن را بدون آوردن اسم به صورت ناشناس پخش می کند و از اینجا پای من به رادیو کشیده می شود.

کدام دو برنامه بود؟
دو برگ سبز است که بدون همراهی ساز پخش می شود. من نمی خواستم بروم رادیو چون از شهرت فراری بودم. اما اینها قصد داشتند که با این بهانه پای مرا به رادیو باز کنند؛ چراکه بعد از پخش این برنامه صدای مردم درآمد که این کیست و چرا اسمش را عنوان نمی کنید.

کدام آواز بود؟
برنامه ۱۱۱ بود. افشاری خواندم. این برنامه مرا معرفی کرد و بعد دستم بند شد. نمی خواستم بروم و از شهرت خوشم نمی آمد؛ چون شهرت دست و پای آدم را می بندد.

استاد مهرتاش در ردیف آوازی که به شما درس می داد آیا نوا و راست پنجگاه را هم آموزش می داد؟
تمام اینها را درس می داد.

الان عده ای از شاگردان استاد مهرتاش مطرح کرده اند که مرحوم مهرتاش نوا و راست پنجگاه درس نمی داد و یکسری از گوشه ها را در رپرتوآر ردیف شان نداشت. آیا این گونه بوده است؟
اشتباه می کنند. استاد مهرتاش بسیاری از آهنگ هایی را که برای نمایشنامه ساخته در نواست.

راست پنجگاه چطور؟
راست پنجگاه نه. مخالف راست پنجگاه بودند. خیلی ها این گونه بودند. دو نفر از پیشکسوتان آقای خالقی و جواد معروفی از ایشان در این باره سوال کردند، استاد مهرتاش گفتند بیخود زحمت نکشید راست پنجگاه همان ماهور است و من درآوردی است. این چند نفر مخالف بودند که راست پنجگاه دستگاهی جدا است، چراکه می گفتند کار بیخودی است و همه گوشه های آن در ماهور خوانده می شود. مهرتاش از ابتدا تا انتها آوازها را درس داده است.

شیوه آموزش استاد چگونه بود؟
استاد هر هفته درس می داد و می گفت ما حفظ کنیم و یک گوشه را که جواب می دادیم ایرادها را برطرف می کرد و تکرار باعث می شد که ذره ذره یاد بگیریم. استاد حتی یک روز هم غیبت نکرد و همیشه هم کلاس شان رایگان بود. تحریر را با تار آموزش می داد و درس پس دادن خودش تمرین و تکرار بود.
شیوه آموزش او اصل اصل بود و می گفت تحریر زیاد لازم نیست. حتی گوشه هایی را که اسم شخص بود می گفت اینها نمی تواند اصالت زیادی داشته باشد و سندیت ندارد.

بله، مثلا استاد صبا گوشه صدری را از آواز صدرالمحدثین اصفهانی می گیرد و به ردیف اضافه می کند.
بله. اینها سندیت ندارد. شهابی، حاجیانی، مرادخانی و نصیرخوانی اسم اشخاص است و سندیت ندارد و آنهایی که اصالت دارد اسم کسی رویش نیست.

بعد از انقلاب دوست نداشتید کار موسیقی را دنبال کنید؟
نه، اصلا دوست نداشتم و می خواستم به طور کلی موسیقی را کنار بگذارم.

و البته حتی از ایران رفتید.
بله، اما مردم نگذاشتند و نامه نوشتند و اصرار کردند و قسم دادند که دیگر از غربت بلند شدم آمدم. رفته بودم که برنگردم.

هیچ وقت آنجا دلتان نخواست بخوانید؟
چرا کار کردم.

ضبط هم کردید؟
بله، ضبط حرفه ای نشده اما ضبط شخصی کردم. در انجمن های فرهنگی برای ایرانی ها برنامه تشکیل می دادیم و خیلی ها را ضبط کرده ام و دارم.

دوست نداشتید اینها منتشر شود؟
کیفیت شان بالا نیست.

در آمریکا هم چیزی در استودیو ضبط نکردید؟
چرا چند تا ضبط کرده ام و در آمریکاست که باید آنها را بیاورم.

پس آنچنان موسیقی را کنار نگذاشته اید؟
بله، اما من پنچر شدم؛ همانند ماشینی که لاستیکش پنچر می شود و از حرکت می ایستد، من هم ایست کردم و خیلی این ایست طول کشید.

این شرایط برای اغلب موزیسین ها پیش آمد…
بله، همه چیز از هم پاشید. این اواخر هم گروه آقای پایور برنامه کنسرت سرتاسری آمریکا و اروپا گذاشت که برنامه خیلی خوبی شد. ولی وقتی دوباره برگشتیم ادامه نیافت. بعد از انقلاب جلوی کسی را نگرفتند اما مساله خود موسیقی بود که می خواستند نباشد؛ ولی به کسی نگفتند حق نداری بخوانی. رئیس تالار رودکی کارمند معمولی سابق راه آهن بود. خاطرم هست نوار صدای خودم را می‏خواستم به دبی ببرم که آن را هم نگذاشتند.

چرا در بخش آموزش آواز اقدامی نکردید و به تربیت شاگرد آواز روی نیاوردید؟
منی که آواز بلد بودم و می‏خواندم چه گلی به سرم زدند که به کس دیگری که من می خواستم به او  یاد بدهم به سرش بزنند. وقتی ته این موسیقی را بررسی می کنیم متوجه می شویم کسی دیگری را رد کرده است و کسی تکذیب کرده و کسی انکار.
یک کلام در این قوم دربه در درست نیست. همه پشت سر هم حرف می زنند و جلوی چشم من حرف ناراست می گویند. به خودم قول دادم که دیگر چیزی نگویم چون جز دشمن درست کردن چیز دیگری در آن نیست. چون خودم می شوم دشمن خودم.

به نظر شما الان خواننده هایی داریم که درست و خوب بخوانند؟
همه شان درست می خوانند اما به سمت پول کشیده شده اند. «هنر برتر از گوهر آمد پدید» حالا شده «هنر بدتر از گوهر آمد پدید».
با این وضعیت هیچ وقت این موسیقی سرو سامان نخواهد گرفت نازنین.

استاد شهیدی: من کارمند دفتری ارتش و مامور بودم در سازمان اطلاعات آن زمان. این را دیگر همه می دانند. تمام افراد کادر اداری بازداشت شدند؛ این مساله عمومی بود نه خصوصی. هر کسی در هر رشته ای کار می کرد، کارش را بررسی می کردند.
در این چهار ماه بازداشت چیزی اثبات نشد. در آخر هم تلفنی از اصفهان شد که بازخواست شدند چرا چنین کاری کرده اند. سفارش شد با من با کمال احترام برخورد کنند و حقوق مرا برگردانند و اگر شغلی هم بخواهم، شغلی در شأن من در اختیارم بگذارند. از آنها خواسته شد فوری در این باره اقدام کنند که آنها هم نصف شب مرا آزاد کردند. ملک و املاکی از من نگرفتند.

هیچ نظری موجود نیست: